|
ابوالفضل امامی
ما به دنیا آمدیم، اما "دنیا" به ما نیامد! ما را برای ابدیت است که آفریدهاند، پس آن گونه بیندیشیم که ابدیتی در پیش است؛ آری! ما نه برای خدا شدن، برای خدایی شدن بود که بود شدیم و راه خدایی شدن در "عبودیت و شناخت وظیفه و عمل به آن" است!
فتنه به معنای در هم آمیختن حق و باطل است[1] به نحوی که فرد/جامعه را در شناخت وظیفه با دشواری مواجه میکند. شناخت حقیقت وظیفه فرد/جامعه، در عین حال که برای انسان عاقل بسیار ساده است، برای سایرین بسیار پیچیده است. فقه استراتژیک به ما کمک میکند که در شرایط مختلف زمانی و مکانی حیاتیترین و دقیقترین گزینه را برای تعالی فرد/جامعه انتخاب کنیم. متاسفانه فقه استراتژیک هنوز تدوین نشده است و برخی از اولویتها و ابعاد دین مبهم و گاه ناخواناست. مهمترین دلیل فتنهپذیری یک فرد یا جامعه نیز بیبصیرتی در شناخت اولویتها، و به ویژه اولویتهای حساس و حیاتی است.
vضرورت علم آموزی و ضرورت رجوع به خبره: هر کس باید بتواند به وظیفه خود علم داشته باشد، وگرنه دچار فتنه میشود، از آنجا که شناخت مستقیم تمام وظایف برای انسانهای معمولی ممکن نیست، در بسیاری از موارد به خبرگان پناه میبریم، قبل از هر چیز باید بدانیم علم چیست و عالم کیست، تا شناخت مستقیم و غیرمستقیم وظیفه برایمان ممکن شود؛
vعلم چیست، عالم کیست؟ بايد علم را بازتعريف كنيم؛ به نظر ميرسد تعريف به نتيجه، بهترين تعريف باشد: امام علي (ع) میفرماید «ثمرة العلم العبودية» یعنی علم چیزی است که اگر باشد، عبودیت (شناخت و عمل به وظیفه) هم هست. چه این دانش مربوط به حوزه بدن باشد، چه مربوط به حوزه قلب باشد و چه مربوط به حوزه ذهن و چه دانش استراتژیک (فقه العقل) باشد.
پس هم علم الابدان اگر در راستای عبودیت باشد، علم حقیقی است و هم علم الادیان اگر در راستای شناخت وظیفه و انجام آن باشد، علم حقیقی است. از سوی دیگر هیچکدام از علم الابدان (طبابت و طبیعیات) و علم الادیان (عقاید، اخلاق و احکام) لزوما علم نیستند، مگر آنکه در خدمت عقل و در راستای عبودیت باشند. امتیازاتی هم که برای عالم برشمردهاند، ربطی به کسانی ندارد که فقیهند یا مفسر یا متکلم یا فیلسوف یا طبیب! این یک اشتباه استراتژیک است که فکر کنیم مفسر قرآن یا آنکه در اثبات ولایت فقیه کتاب مینویسد عالم است! او شرط لازم و اقتضای عالم بودن را دارد نه شروط کافی آن را.
با این حساب نه کسی به دلیل مفسر قرآن بودن عالم است و نه کشاورز کفنپوش ورامینی و "فهمیده"، به دلیل فقیه و مفسر نبودن غیر عالم. مهم آن است که هر کس به اندازه توانش، وظیفه شناسی و عمل به وظیفه کند، بنابراین بسا بسیجیانی که عقلشان بیش از فقها و فلاسفه و متکلمین و اصولیون و فیزیسینهایی است که ملجأ و مرجأ و مرجع مخالفین نظامند.
به عبارت دیگر تمام آنچه اقتضاء علم بودن را دارد اگر در راستای شناخت وظیفه و عمل به وظیفه باشد، علم مفید است و گرنه با "خر"من "سواد" هم اگر روسیاه وظیفه نشناسی باشیم، حماری را مانیم که "اسفار" بر پشت میکشد. کاش کلام یک کلامی کال نباشد، استدلالش لال و سکوتش سکته عبودیت و سقوط در پی نداشته باشد!
vنازلترین راه بصیرت و فتنه ستیزی: نازلترین سطح بصیرت، همان است که نائب امام عصر عج الله فرجه الشریف در سخنشان بیان کردند؛ یعنی ارزیابی رفتار دشمن در قبال خود. اما آیا میتوان آب رفته را به جوی آورد؟ اول سکوت کند، بعد هم سقوط کند و سپس ببیند که دشمن چه میگوید و آنگاه بفهمد در این فتنه سبز، اشتر عایشه بودهاست و پَستان از پشت و پستانشان سوء استفاد کردهاند؛ کُن فی الفتنة کابن اللَبون لاظَهرٌ فیُرکَب و لاضَرعٌ فیُحلَب! این ساکتان کیانند؟ چه کسانی پس از دهها روز پشت و پِستان به پَستان سپردن، از سر بیبصیرتی سکوت کردند و سقوط شدند؟ برای آنکه الاغ تبدار کتاب یا اشتر فتنهزده نباشیم چه باید کرد؟ باید عاقل بود! لذا، فقه استراتزیک، حیاتی است.
vانسانشناسی استراتژیک: در نگاه اکنون ما، رفتار، عواطف معنوی و افکار یک فرد یا گروه، تعیینکنندگی بالایی دارند و این نگاه ، در بین خواص و عوام ما جاری است، و این یعنی فقر فقه استراتژیک، یعنی فتنهای که دامن بسیاری از بزرگان را نیز گرفت.
امام علی (ع) در طراحی انسانشناسی استراتژیک میفرماید: العقول أئمة الافکار، و الافکار أئمة القلوب، و القلوب أئمة الحواس و الحواس أئمة الاعضاء" عقل، پیشوای ذهن است و ذهن پیشوای قلب و قلب پیشوای حواس و حواس، پیشوای اعضا. بحارالانوار، ج۱، ص۹۶.
اول عقل، دوم فکر، سوم قلب و احساس و چهارم حواس و اعضاء [رفتار] اما ما در داوریهامان دقیقا معکوس عمل میکنیم؛ اول رفتار، بعد احساس، بعد هم فکر، گاهی هم اول و آخر داوریهامان فکر یا دل است. فلانی علامه است، خوب! اما آیا کار عالمانه هم میکند؟ یا کلامش فتنهآمیز است و سکوتش مرگبار؟ فلانی عارف است؛ اما آیا عمل و امر به معروف و نهی از منکرش هم سرخ است یا حسینی نیست؟
با بررسی آیات و روایات مربوط به عقل معلوم میشود که این عقل همان کانون هدایتیابی و عبودیت است، و ذهن یکی از قوایی است که در اختیار آن است. و تعقل، به معنای عملیات ذهنی مرسوم در حوزه منطق و ریاضی و فلسفه کلام نیست؛ بلکه فرایند تلاش برای وظیفه شناسی و عمل به وظیفه در راستای عبودیت و تقرب به خداوند است.
قلب هم کانون حب و بغض و مولّد نیرو برای حرکت است و یکی از قوایی است که در میتواند در اختیار عقل باشد. اما بررسی یک خطای ظریف و خطرناک:
vچرا در آخرالزمان بسیار باید گفت: "ثَبِّت قلبی عَلَی دینک": هرگاه بخشی از سه سطح ذهن و قلب و رفتار که با هم هماهنگ شوند، امکان ارتقاء به حوزه عقل را می یابند، و جزئی از عقل/جهل ما می شوند، قلب با اینکه ماموم ذهن است و ذهن امام قلب، اما به دلیل اینکه قلب کانون قدرت (تولید نیرو از طریق کشش و رانش عاطفی) است، اگر مورد غفلت قرار بگیرد، به راحتی، قدرتش را در مسیر خطا به کار می گیرد و در این لحظه (شیفتگی/نفرت) این ذهن است که دنباله رو قلب می شود: حبّ الشیء یعمی و یصمّ؛ به عبارت دیگر، قلب عامل حرکت در انسان است و در عین حال تمایل زیادی به شیفتگی و نفرت دارد، بنابراین اگر به جای تولید حرکت، خودش "جهت حرکت" را نیز تعیین کند، همه چیز بر باد میرود؛ در این حال انسان به سمت سرازیری خواهد رفت، چو برای رفتن، راحت ترا است.
نکته دیگر اینکه در سلسله مراتب مدیریت استراتژیک، همواره دستور کانونی تر، مطاع است، نه دستور مدیر مستقیم، بنابراین اگر برایند گذشته ما، یک لایه از جهالت را روی عقل بیندازد، در این حال مدیر کانونی؛ یعنی عقل/جهل، مستقیما به قلب دستور میدهد و دیگر دستور ذهن دنبال نمیشود.
vتبیین تمثیلی جهت دهی قلب به حرکت و تعیین کنندگی احساسات مثبت و منفی: یک سنگ با ابعاد نامنتظم را در نظر بگیرید، قلب نقش بالایی در قرار گرفتن آن سنگ روی یکی از سطوحش دارد. و قرار گرفتن شخصیت انسان روی هر یک از سطوح داشتههای ذهنیاش، او را متفاوت از حالت دیگر میکند. در ثقل شدن و نقطه ثبات شدن یک سطح، نه کیفیت سطح و نه کمیت مساحت آن، هیچکدام به اندازه قلب، نقش تعیین کننده ندارند: حب الشی یعمی و یصمّ! (البته حبّ و بغضی که منشأ الهی و "عقل"ی، نه منشأ احساسی یا جهلی، داشته باشد، کوری در پی ندارد، بلکه بصیرت زاست.
ما انبوهی از گزاره در ذهن داریم که دیروز هم داشتهایم، اما دیروز، گزارههایی ثقل ما بودند که شاید امروز نباشند. داشتهها همان داشتههاست، سطوح سنگ همان سطوح است اما ثقل عوض شده است. چه کسی ثقل ما را تعیین میکند؟ قلب! آری، گاهی، قلب، امام فکر است و فکر امام رفتار! قلب یعنی منشا حب و بغض، به همین سبب است که روایات و آیات قرآن، مهمترین رشته ایمان را مربوط به حوزه ذهن (مبانی فکری) یا حوزه قلب (احساسات و عواطف) یا حوزه جسم (اعمال عبادی مثل نماز و جهاد و ...) نمیدانند، بلکه آن را مربوط به حوزه حب و بغض (عقل) میداند: أوثقُ عُرَی الإیمان، الحبُّ و البغضُ فی الله" ناگسستنیترین رشته ایمان، حب و بغض در راه خداست: "فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی لانفصام لها" بقرة/ 256. اینکه "حب" دنیا هم راس تمام خطاهاست میتواند شاهدی بر این ادعا باشد.
نکته اساسی اینکه حبّ با عشق (محبت کور و با خاستگاه جهل) و احساس تفاوت دارد، کانون حب و بغض عقل است، کانون عشق جهل است و کانون احساس، قلب؛ اگر این احساس با ادراک و رفتار هماهنگ شد، به یک لایه عقل/جهل تبدیل میشود و در کانون شخصیت انسان به شکل حب و بغض، در می اید.
vخودسازی استراتژیک؛ چه کنیم که ارمغان تلاشمان تلاشی خوشبختی خود و جامعهمان نباشد؟ باید لایههای مختلف خود و جامعهمان را بشناسیم. پیشتر گفتیم که انسان دارای یک عمق و سه سطح است؛ عقل، عمق ما و فکر و قلب و رفتار سطوح شخصیت ما هستند. هر سه سطح ما باید در خدمت عقل باشد وگرنه غیر مفید بودهاند. پناه بر خدا از بدن و رفتار و احساس و ادراک غیر مفید!
بدن مَرکب قلب و قلب در خدمت ذهن و هر سه در رکاب عقل هستند و شرط لازم حیات انسان، پس شناخت نیازمندیهای آن هم واجب است، اما این شناختها برای تامین حیات حیوانی ماست؛ ذهن و شناخت خدا هم برای عبودیت ضروری است، اما این جهد و یقین ذهنی برای شناخت خدا، مانع از "جحد" و انکار قلبی نیست؛ حتی داشتن ارتباط قلبی و عاطفی با کسی نیز، لزوما به معنای مقرب بودن نیست، بساکسا که عبدالحالاند نه عبدالله، اینان هم عبد دلند نه عبد صاحبدل!
همانطور که در حوزه بدن، برخی به جای بدنسازی، دچار پروار یا پرورش اندام میشوند و با وجود عضلات پرحجم، از یک بدن ورزیده کوچک هم شکست میخوردند، در حوزه قلب هم برخی به جای ساختن و ورز قلب، دچار پروار یا پرورش اندام قبی میشوند و خیلی قوینما اما ضعیفند، در حوزه ذهن هم برخی به جای خودسازی دچار پروار ذهن میشوند، به عضلات ذهنشان که نگاه میکنی، حیرت میکنی و حتی وقتی آشکارا دچاری این ذهن پیلتین به فتنه را می بینی، باز هم به دلیل فقر دانش استراتژیک در تحلیل ابعاد انسان، سردرگمانه، به گمانهزنیهای واهی دلخوش میکنیم. چون معیار پرواز، پروار عضلات جسم یا قلب یا ذهن نیست. معیار خودسازی استراتژیک، پروار ذهن، قلب یا بدن نیست، میزان، پرورش عقل است، که با وظیفه شناسی و انجام آن رشد میکند.
vانواع ارتباط: گاهی ارتباط ما با موجودی دیگر؛مثلا خدا و اولیای الهی، در سطح ارتباط جسمی و رفتاری معنا پیدا میکند؛ گاهی ارتباط در سطح قلب و احساس است و گاه این ارتباط در سطح ذهن و ادراک است، اما همه اینها ارتباطی در "سطح" است و لزوما ارزشی ندارد، ارتباط ما وقتی در عمق استراتژیک شخصیتمان؛ یعنی، عقلمان معنا پیدا کند "بهتر و پایدارتر" است.
امام علی علیه السلام: الا لا یحمل هذا العَلَمَ الا اهل البصر و الصبر! (نهجالبلاغه، خطبه 173) بصیرت یعنی شناخت، یعنی علم، اما کدام علم؟ همان که نتیجهاش عبودیت است، نه هر دانشی، یادمان نرود که بسیاری از بزرگان به دلیل فقدان بصیرت کوچک شده اند؟ اگر ولایتمداریمان در "سطح" رفتار و فکر و قلب باشد، باید منتظر منتظریهای دیگری باشیم که ولایت فقیه را با فکر اثبات کرد و در عمل انکار کرد.
.jpg)
بله علامه طباطبایی رحمة الله علیه و علامه مصباح و آیت الله جوادی دامت برکاتهما در حوزه ذهنی قطعا بزرگ بودهاند، احمدی نژاد قطعا در حوزه رفتار بزرگ است، آیت الله بهجت –رحمة الله تعالی علیه- قطعا در حوزه قلبی بزرگ بوده است، و هر کدام از اینان، در سایر حوزهها نیز، بهرهها دارند، اما فقط مولا خامنهای است که سطوح قلب و ذهن و بدنش بیش از همگان در خدمت عقلش است. او عاقلترین انسان غیرمعصوم است. سلام بر بدنش! سلام بر قلبش! سلام بر فکرش و سلام بر عقلش! اشکال برخی بزرگان در کوچک بودن عقلشان است و تاریخ اسلام پر است از این بزرگان کوچک!
vبررسی عوامل زایش فتنه: علت اصلی گرفتار شدن در فتنه را باید در دو حوزه برسی کرد، یکی مربوط به وظیفه نشناسی در حوزه شناخت وظیفه است و دیگری مربوط به کوتاهی در عمل به وظیفه است. که ریشه اصلی آن هم هوای نفس است: "انما بدء وقوع الفتن، اهواء تتّبع و آراء تبتدع! (نهجالبلاغة، خطبه 50)
vفقدان درک مفید از حقایق و وقایع: در حوزه وظیفه شناسی گاهی انسان دچار خطاهای ظریفی میشود که نتایج خطیری دارد؛ انسان برای فراگیری وظیفه باید در دو حوزه تلاش کند؛ الف. حوزه شناخت حقیقتها؛ ب. حوزه شناخت واقعیتها. نداشتن شناخت مفید در هر یک از این موارد مانع از شناخت وظیفه در جریان حیات فردی و اجتماعی است. به عبارت دیگر برای اینکه بدانیم در این شرایط واقعی، کدام حقیقت و در چه سطحی باید اعمال شود، هم به شناخت حقیقت و هم به شناخت واقعیت نیازمندیم: العالم بزمانه لاتهجم علیه اللوابس. از این رو مولا خامنهای میگوید: "اگر کسی درس بخواند، تا ملای درجه یک بشود و به قدری تقوا داشته باشد که سلمان عصر گردد؛ یک چنین ملای عالم عادل فقیه متقی همه چیز تمام، اگر دنیا را نشناسد، چنانچه خدا رحمش نکند، ممکن است همین آدم وسیلهای برای شیطان بشود؛ خودش نجات پیدا میکند و به بهشت میرود، چو طبق تشخیص خودش عمل کرده است" حوزه و روحانیت، ج۱، ص128.
vقطعا مهمترین وظیفه ما تبعیت از عمق استر: برای دستیابی به هر دو شناخت باید هر دو کتاب حقایق و وقایع را مطالعه و مباحثه کرد، و از هر کدام به قدر طاقت و در راستای دستور عقل/ولیّامر، تلاش کنیم. متاسفانه توازن یکی از ضروریات شناخت حقایق و وقایع است، اینکه در هر چیز به قدر ضرورت شناخت پیدا کنیم. در غیر این صورت دو اتفاق میافتد؛ یکی تحصیل علم غیرمفید در حقایق و وقایع، و دوم عدم تحصیل علم مفید در این دو حوزه؛ چون فرصت این شناخت توسط رژیم اشغالگر علم و عمل غیرمفید غصب شده است. خوشبختانه در این زمان، نائب امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، در شناخت حقایق مفید و وقایع و زمان و مکان، در عالیترین سطح یک انسان غیرمعصوم قرار دارد. و متاسفانه بسیاری از بزرگان یا در شناخت حقایق، اولویتدار و متوازن حرکت نکردهاند و دانش غیر مفید بسیاری دارند، یا در حوزه شناخت وقایع متوازن و مفید عمل نکردهاند و درک درستی ندارند و بهر حال خودسازی استراتژیکشان ستودنی نیست.
vبزرگترین عامل بصیرتسوزی و فتنهسازی: گفتیم که بصیرت یعنی علم به وظیفه به قصد عمل به آن، و از آنجا که دانستن تمام حقایق و واقعیات برای همه ممکن نیست، رجوع به خبره و معلم یک اصل اجتنابناپذیر است؛ اگر معلم جامعهای "حقیقتا" عالم باشد، جامعه رشد و عقلانیت پیدا میکند. بزرگترین عامل فتنهسازی، تحریف "مفهوم عالم" است، به گونهای که بر صائتان و صامتان ساقط، صدق کند. اگر کسی را که عمق استراتژیک کمی دارد عالم خواندیم و چهره و شهرهاش کردیم، فردا چوب سخن یا سکوت جاهلانهاش را امام زمان و مستضعفین منتظرش میخوریم. مهمترین کیاست این است که ما هر کسی را جزو "خواص حق" معرفی نکنیم، الان جمع قابل ملاحظهای از خواص حوزوی و دانشگاهی ما، عوامند. یادمان باشد که بزرگترین ظلم، برآشفتگی ما از نقد شدن یک غیرعالمی است که عالم خوانده شدهاست و افشا نکردن کم عقلی خواصی که خاصیتی برای ظهور ندارند. هر کس در فتنه جمل جمهوری گل محمدی، در رکاب مولایش بود، عالم است هر چند بی"سواد" باشد و هرکس نبود، جاهل است هرچند مفسر قرآن و حدیث و فقیه و فیلسوف باشد؛ آماس سطوح بدنی و ذهنی و قلبی، تعیینکننده ضریب دانایی نیست!
vخطای استراتژیک: یکی از بزرگترین خطاهای استراتژیک صدا و سیما و حوزه و دانشگاه این بوده است که کسانی را به خاطر کرامت بدنی، کرامت ذهنی و یا کرامت قلبی، بزرگ کردهاند، در حالیکه بزرگی به کرامت عقلی و عبودیت است نه عبادت یا ریاضت ذهنی یا قلبی یا ورزش و بازیگری.
اگر می گوییم فلان و فلان بزرگند؛ و بعد در تبیین بزرگیشان، بزرگی سطح ذهن و کرامت تفسیری و فلسفی یا کرامت معنوی و قلبیشان را دلیل آوردیم، به خطا رفتهایم، اگر احمدینژاد را بزرگ دانستیم و دلیل آن را خدمات و کرامت وی در حوزه بدن و جسد جامعه دانستیم، دچار اشتباه استراتژیک شدهایم. اگر مطهری و مصباح را "فهمیده" دانستیم و دلیل آن را، ضریب وظیفهشناسی و عمل به وظیفهشان دانستیم درست فهمیدهایم. از نظر امام علی علیه السلام هیچکدام از کسانی که دارای کرامت در امور مربوط به بدن یا ذهن یا قلب هستند، عالم نیستند، عالم کسی است که عبودیتش (وظیفهشناسی و عمل به وظیفه) بیشتر باشد: ثمرة العلم، العبودیة.
vعقل عامل بصیرت سازی و فتنه سوزی: اینک سید علی خامنهای (نفسی له الوقاء و الحماء) به شکلی متوازن، در حوزههای بدن، ذهن و قلب، وظیفهشناسترین انسان غیر معصوم است. او نائب امام عصر و عمق استراتژیک جامعه بشری است. وقتی فراتر از رساله، رسالت نیابت عام امام زمان و خلیفةاللهی بر دوش ایشان میآید، مورد عنایت ویژهای هم قرار میگیرند و در موقعیتی بین غیر معصوم و معصوم قرار میگیرند (در حقیقت معصوم علیه السلام، فراعمق استراتژیک و حیاتی جهان است و نائب خاص یا عام ایشان، عمق فوق استراتژیک جامعه است)؛ به گونهای که حتی بسیاری از به اصطلاح بزرگان دینی و دنیایی، حتی توان شاگردی او را هم ندارند! چون توان و لیاقت شاگردی استراتژیک، به میزان سنخیت عقل طرفین بستگی دارد نه همآستانگی قلبی یا ذهنی یا بدنی. بنابراین خیلی از به اصطلاح بزرگان توان درک حرفهای نائب امام عصر را ندارند و ساکت و ساقطند! مگر در زما انقلاب، جمع حیرتاوری از به اصطلاح علما و فقها و مفسرین و فلاسفه از مردم عادی جانماندند؟ سلام خدا بر خامنهای، زعیم اسلام در عهد ظهور صغرا، آیا "سفیر" امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را میشنویم؟ تا برای مسلم، کوفی باشیم یا کافی!
vبررسی سطوح فتنه: همانطور که حضرت امیرالمومنین علیه السلام فرمودهاند، انسان دارای سه سطح و یک عمق است. سطح بدنی، سطح ذهنی، سطح قلبی و عمق استراتزیک انسان هم عقل وی است. گاهی فرد/جامعه در سطح بدن و رفتار دچار جهالت و فتنه میشد، گاهی فرد/جامعه در سطح قلب و احساس مفتون میشود، گاهی فرد/جامعه در سطح ذهن و ادراک دچار فتنه و شبهه میشود، و گاه فرد/جامعه در عمق استراتژیک خود دچار فتنه میشودند. البته فتنه مراتبی هم دارد، مثلا ظن، شک، وهم، شبهه، جهل و ... ، در این مجال به مراتب فتنه (در هم آمیختن حق و باطل) نمیپردازیم.
اهمیت عقل/ولیّامر به حدی است که خداوند مخوفترین تهدید را در مورد فتنه در آن به کار برده است؛ "لایتّخذ المومنون الکافرین اولیاء من دون المومنین و من یفعل ذلک فلیس من الله فی شیء الا أ ن تتقوا منهم تقاة و یحذرکم الله نفسه و الی الله المصیر" آلعمران/28.
اگر فرد/جامعهای، نظام طاغوتی را بپذیرد، خداوند او/جامعه را از خودش و نه از عذابش ترسانده است و هیچ عملی از او پذیرفته[2] نیست؛ چون عقل یا ولیّ امر (عمق استراتژیک) اگر دچار اشتباه یا طاغوت باشد، قوت سطوح ذهنی و قلبی و بدنی ارمغانی جز دوری از مقصود ندارد. متاسفانه علمایی بودهاند که به همه چیز علم داشتهاند جز وظیفهشان! و علم نداشتن به وظیفه؛ یعنی جهل به تنها چیزی که علم به آن واجب است.
الف. نازلترین لایه فتنه، ابهام و شبهه در حوزه بدن: گاهی انسان/جامعه دچار فتنه در حوزه مسائل مربوط به بدن فرد و جسد جامعه میشود؛ پیشرفت و بزرگی تمدن امروز بشر در این دو حوزه؛ یعنی طب و طبیعیات است. این لایه از وجود فرد/جامعه هر چند کم اهمیتتر است، اما یک مقداری از آن برای تکامل و سلامت ذهن و قلب ضروری است. عقب ماندگی ایران بیشتر در حوزه طب و طبیعیات است نه در حوزه قلب و ذهن و عقل. البته هر کدام از این حوزه ها نیز خود دارای شاخهها و ابعاد بسیاری است. ملاک غرب در پیشرفت، همین است، اما ما با این چرکمتر فرد/جامعه را اندازه نمیگیریم، ارزیابی انسان/جامعه انسانی بر اساس میزان عبودیت و عظمت عقل/ولیّامر است: إن اکرمکم عند الله أتقاکم! حجرات/13
ب. لایه بعدی، فتنه در حوزه قلب و احساس: اینکه ما در شوق و نفرت دچار فتنه شویم؛ یعنی به اصطلاح مفتون شویم. متاسفانه این بخش از فتنه با وجود اهمیت فروانی دارد، مورد غفلت واقع شده است، شبهات دل، عاشقیها و مفتو شدنها، همگی فتنه قلب هستند، اما ما براحتی از فتنههای قلبی فرد/جامعه و حتی شرک در شوق و نفرتمان میگذریم؛
فهمیدن عشق را چه مشکل کردند ما را ز درون خویش غافل کردند
انگار کسی به فکر ماهیها نیست، سهراب! بیا که آب را گل کردند
ج. لایه مهمتر فتنه، پوشیدگی حق در حوزه ذهن؛ یعنی در ضروریاتی که باید بدانیم، دچار ابهام یا شبهه یا جهالت شویم، چیزی که بیشترین دغدغه عالمان حوزه ذهن است. این شناختهای مورد نیاز نیز در مسائل گوناگونی قابل تصور است، از علم الابدان و فنآوریها گرفته تا علم الادیان (اخلاق و عقائد و احکام) یعنی حب و بغض است، متاسفانه به دلیل فقد فرمولبندی این سطح، شناخت شفافی از اهمیت و خطرات آن نیست، در حالیکه به فرموده معصومین، انسان با همان است که دوستش دارد: المرء مع من أحب: بنده آنی که در بند آنی.
د. فتنه در عمق استراتژیک فرد/جامعه؛ یعنی حوزه عقل/ولیّ امر اگر به دلیل کوتاهی در کاربست صحیح سطوح بدن، ذهن و قلب، دچار بیماری عقلی/حاکمیتی شویم و طاغوت بر فرد/جامعه حکومت کند، به سمت پایان خطرناکی ادامه میشویم.
اهمیت عقل/ولیّامر به حدی است که خداوند مخوفترین تهدید را در مورد فتنه در آن به کار برده است؛ "لایتّخذ المومنون الکافرین اولیاء من دون المومنین و من یفعل ذلک فلیس من الله فی شیء الا أ ن تتقوا منهم تقاة و یحذرکم الله نفسه و الی الله المصیر" آلعمران/28.
اگر فرد/جامعهای از روی اشتباه نظام طاغوتی را به بپذیرد، خداوند او/جامعه را از خودش و نه از عذابش ترسانده است و هیچ عملی از او پذیرفته نیست؛ چون عقل/ولیّ امر (عمق استراتژیک) اگر دچار اشتباه شود یا طاغوت باشد، سطوح قلب و ذهن و بدن هم ارزش خود را از دست میدهند، زیرا معیار، عقل است. اگر در جهت معکوس حرکت کند، با وجود تولید نیرو (کار قلب) تولید روشنایی (کار ذهن) و سامانه انتقال حرکت ( بدن) اما ب مقص نمیرسیم، بلکه از آن دور میشویم.
فتنه در مورد عقل/ولیّ امر به دلیل فقدان کاربست امکنات بدنی، ذهنی و قلبی در راستای عبودیت است، اگر شاکر باشیم و امکانات فعلی را در راستای هدف خلقت از آنها بکار بندیم، خداوندهم حتما ما را زیادمیکند و عمق استراتژیک فرد/جامعه بیش از پیش به سمت عبودیت روانه میشد، و الا فلا!
نتیجه آنچه در بالا گفته شد این است که اگر کسی نتوانست ولیّامرش را در امری اطاعت کند، به دلیل خردی خردش است، عقل که کم باشد اطاعت از ولیّامر کم میشود. و این یعنی خطر مخوف فتنه و گرفتاری، آن هم در عمق استراتژیک شخصیت! متاسفانه علمایی بودهاند که به همه چیز علم داشتهاند جز وظیفهشان! و علم نداشتن به وظیفه؛ یعنی جهل به تنها چیزی که علم به آن واجب است؛ براستی چنین کسانی عالمند یا جاهل؟
v نقش اتفاق در حوزه عقل/ولیّامر: خداوند متعال ارزش هر انسانی را به اندازه عقلش تعیین میکند، یعنی عقل عامل تعیین کننده ارزش انسان است، اما امور مربوط به حوزه بدن و ذهن و قلب، لزوما تعیینکننده نیستند. پس هر گونه رفتار ما در قبال عقل/ولیّامر چون لزوما جنبه تعیینکنندگی دارد، امکان ندارد اتفاقی باشد، به عبارت دیگر یک اتفاق مثل یک یا چند آجری است که در میان هزاران آجر نمای ساختمان که به رنگ مطلوب معمار است، در لابلای آجرهای نما قرار گرفتهاند، آیا این آجرهای اتفاقی هستند که رنگ نما را مینمایانند؟ یا آجرهای انتخابی؟
منظور از طرح این مساله این است که اگر نمای بنای یک معمار، در فتنه اخیر نتوانست مطلوب عمق استراتژیک جامع (ولی فقیه) باشد، این ناتوانی و مفتون شدن نه از سر اتفاق، بلکه از روی انتخاب است و اساسا چنان بزرگی حقیقتا عقلش کوچک است؛ نه اینکه دچار یک افت و آفت اتفاقی باشد. به همین دلیل مولا خامنه ای گفت: اشتباه در این امتحان (فتنه سبز) نتیجهاش سقوط است. با بررسی کسانی که با کلام یا سکوتشان سقوط کردند به بزرگانی برمیخوریم که آوردن نامش ممکن است کام ما را تلخ کند. شناخت این ساکتان ساقط را به شما وامیگذاریم، بزرگانی که در حوزه بدن، ذهن و قلب بزرگند اما بزرگی به عقل است !
v آیا ممکن است در یک مساله حیاتی، کارگزاران، علما و عرفا اشتباه کند اما ما...؟ تمثیلی برای هضم سنگینی برخی مطالب: یک ماشین برای حرکت هم به سامانه حرکتی مثل چرخها محتاج است (سطح بدن و رفتار) هم به سامانه تولید نیرو (سطح قلب و کانون حب و بغض که منشأ تولید حرکت است) هم به سامانه روشنایی برای شناخت مسیر (سطح ذهن و اندیشه) و هم به راننده ای که تمام این امکانات را در خدمت حرکت به سمت مقصدمان -جل جلاله- هماهنگ کند (عقل؛ عمق استراتژیک). بسا ماشینی که سامانه روشناییش (ذهن و فکرش) مهشکنترین است، حتی موتورش (قلب)، بنز است، قلبش صاف است، در نمازش خم ابروی تو در یاد آمد و محراب به فریاد آمد؛ اما سامانه حرکتی و چرخش معیوب است. نتیجه جاماندن است. اما اگر رانندهای "عاقل" باشد، با توجه به امکاناتش، وسیلهای تهیه میکند که شاید سامانه روشناییش مهشکن نباشد، موتورش بنز نباشد و شاید چرخش، چرخترین نباشد، اما سلام بر کفن پوشان ورامینی که عاقلتر از برخی علامههایی بود که نتوانستند در رکاب انقلاب باشند. سلام بر موتور گازی که با بضاعت اندک، اما میرود؛ و اُف بر اف-شانزدهای که با سکوتش بمبافکن فتنهگران باشد!
v جامعهشناسی استراتژیک: در جامعه شناسی استراتژیک، جامعه آرمانی آن است که افراد و گروهها، بصیر و عاقل باشند و نهادها و مجموعههای سازنده جامعه، تحت فرمان عقل جامعه (ولیّامر) حرکت کنند، جمعی جسد جامعه و امور مرتبط را بهسامان کنند، گروهی کار قلب جامعه را سامان بخشند و گروهی در نقش ذهن جامعه باشند، و البته همگی از سر تقسیم کار و وظیفه شناسی و براساس یک نظام ارگانیک و آگاهانه حرکت کنند.
برای چنین جامعهای، به رسمیت شناختن ولیّامر (عقل جامعه) مهمترین مساله است (بُنی الاسلام علی خمس ... و ما نودی بشیء مثل ما نودی بالولایة) پس از آن هر کدام از اجزاء جامعه بنا به ظرفیتشان به دو نوع شناخت نیاز دارند، یکی شناخت حقیقتها و دیگری شناخت واقعیتها؛ تا بتوانند وضعیت واقعی اکنون را با شیبی مناسب، به سمت وضعیت مطلوب حقیقی حرکت دهند. متاسفانه بسیاری از کسانی که در حوزه قلب و ذهن و بدن بزرگ هستند، شناخت متوازنی از واقعیت و حقیقت ندارند. اینجاست که عارف و عالم و عامل ناآگاه به زمان، زمینگیر میشود، چرا سرنوشت انبوهی از فقهای تاریخ اسلام به "توابین" گره خورده است؟ آنها که نتوانستند، عاشورایی شوند!
v جامعهشناسی استراتژیک ایران: قوم موعود (پارسیان پارسا) تنهامردمی هستند که از ضریب عقلانت و بصیرت بالا برخوردارند و لایق شاگردی نائب امام زمان در ظهور صغرا و شاگری مستقیم امام زمان در ظهور کبرایند، اینان بسیار پیشرفتهتر از به اصطلاح نخبگان و احزاب (منظور بدنه نخبگان است) حرکت میکنند و تنها مردمسالاری حقیقی تمام تاریخ آفرینش را به اجرا درآمدهاند و برعکس تصور همگان، نخبگان و احزاب را طوعا او کرها به دنبال خود میکشند، اینان بزرگترین مردم تاریخ آفریش و شاگردان نواب و خمینی و خامنهایاند.
نمودار مراحل تکامل استراتژیک جامعه/فرد اسلامی و جایگاه مردم ایران: بهترین حالت این است که تمام توانش قلبی، ذهنی و بدنی فرد/جامعه، به طور کامل بر فرمان عقل/ولیّامر، منطبق شود:
نمودار 1: فرد/جامعه مسلمان، شبیه حالت قبل از انقلاب اسلامی که عقل فرد/جامعه تا حد زیادی مهجور بود.

نمودار 2 بعد از انقلاب و حکومتداری مسلمانان در ایران و قبل از شروع دولت اسلامی و حکومت اسلامی.
.jpg)
نمودار 3: دوران فعلی و شکل گیری حکومت اسلامی به جای حاکمان مسلمان. نمودار بعدی هم یک دایره بیش نیست و آن هم حرکت به سمت انطباق عقل/ولیّامر و قلب و ذهن و بدن فرد/جامعه است.

v ساکتترین راه ترور نظام: آیا برای نابودی یک نظام، راه بهتری از تحدید و تهدید عمق استراتژیک یک نظام وجود دارد؟ اگر سخنان رهبری شنیده نشود، تحلیل نشود، تکرار نشود و بکار بسته نشود، آیا عمق استراتژیک فرد و جامعه نابود نمیشود؟ به نظر شما صدا و سیما چقدر صحبتهای نائب امام عصر را پیگیری و تحلیل میکند؟ وای از این مهجوریت! اگر علامه مصباح را چرا چنین مسکوت میگذارند؟ چرا کم بینندهترین شبکه و کم بینندهترین زمان آن شبکه را برای علامه مصباح میگذارند؟ مقام معظم رهبری فرمودند نظام باید میثمهای تماری داشته باشد که حقایق را در گوشه کنار بر منبر روند، چرا استاد حسن عباسی را 40 ما در انزوا و تبعید تصویری و کلامی و ربذه تنهایی کشاندند و سپس، از تمام اتهامات تبرئه شد؟ آیا آنچه این استراتژیست برجسته جهان اسلام گفته بود، اینک به طور واضح برای همگان آشکار نشده است؟ نگاهی به پشت پرده فتنه سبز و آقازادهها همه چیز را تفهیم میکند.
تعطیل عقبه نظام؛ علامه مصباح و تبعید ابوذر و بریدن زبان میثم تمار انقلاب؛ دکتر عباسی، وجود دارد؟ چرا کسانی در صدا و سیما، صدا و سیمای مصباح ولایت را ترور میکنند؟ آیا واقعا علامه مصباح "ممنوع التصویر" شده است؟ نیست؟ هست! کسی که به فرمایش نائب امام عصر - عجل الله تعالی فرجه - جای خالی علامه مطهری را پر میکند، در صدا و سیمای ما جایش خالی خالی خالی است. پس چرا فتنه نبارد!
[1]. "فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف علي المر تادين و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين و لكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان فهنالك يستولي الشيطان علي اوليائه" نهجالبلاغة، خطبه 50.
[2]. این مطلب را علامه طباطبایی در ذیل تفسیر همین آیه به خوبی تشریح کردهاند، اما متاسفانه خودشان در کاربست این آیه، در جریان انقلاب اسلامی، خیلی موفق عمل نکردند؛ حضرت آیت الله خامنهای میفرماید:
"پدرم با مرحوم علامه طباطبایی خیلی دوست بودند، ساعتها در منزل پدرم مینشستند و با یکدیگر صحبت میکردند ... من به عنوان یک طلبه جوان، درباره مسایل مبارزه با ایشان بحث میکردم و میگفتم: شما چرا در این فضای مبارزه وارد نمیشوید؟ ... ایشان میگفتند: ... ما در برههای از زمان میتوانستیم تأثیر بگذاریم - مرادشان زمان مشروطه و بدو ورود تمدن جدید بود- ولی گناه بزرگی واقع شد که آن وقت، این کار تعفیب نشد؛ اما دیگر حالا وقت گذشته است و فایدهای ندارد ... این مبارزات به نتیجهای نخواهد رسید و این نظامی که ما میبینیم بر سر کار است، با این حرفها و با این یکذره و دو ذره، از بین نخواهد رفت". شما ببینید، عالم روشنبیی مثل علامه طباطبایی - که دیگر در مورد روشنبینی و اگاهی ایشان، هیچکس شک ندارد... - تعبیرش از واقعیت جامعه این طوری بود که میگفت فایدهای ندارد" حوزه و روحانیت، ج1، ص56.
حتی وقتی گزارشگر رادیو، پس از شهادت علامه مطهری، از علامه طباطبایی میپرسد که آیا ایشان برای آینده انقلاب، برنامهای داشت؟ علامه میگوید: "من کاری به این کا... ، من اطلاع ندارم" این عین عبارت ایشان است، متاسفانه ایشان نه در شکلگیری انقلاب نقش عالمانهای داشتند و نه در تدوام آن. نوار این قسمت از سخنان علامه را ان شاء الله در آینده تقدیم خواهم کرد.
|